مقالهٔ استاد جلیل ضیاءپور، با عنوان «با حیدریان، یک بار دیگر طبیعت را شناختیم» و روتیتر «بزرگداشت استاد علیمحمد حیدریان، نقاش معروف در دانشگاه تهران»، مندرج در روزنامهٔ اطلاعات، بخش «هنرهای تجسمی»، شمارهٔ ۱۵۴۹۶، صفحهٔ ۱۷، دوشنبه پنجم دیماه ۲۵۳۶ (۱۳۵۶).

استاد علیمحمد حیدریان، نقاش و شاگرد کمالالملک
با حیدریان، یک بار دیگر طبیعت را شناختیم
مجلس بزرگداشت علیمحمد حیدریان نقاش معروف ایرانی در باشگاه دانشگاه تهران برگزار شد، در این مجلس گروهی از استادان دانشگاه تهران و هنرمندان معروف کشور حضور داشتند.
نخست مهندس اشراق از حضور دکتر هوشنگ نهاوندی و دکتر معتمدی و استادان و هنرمندان حاضر در جلسه، که برای بزرگداشت هنرمند معروف ایرانی گرد هم آمده بودند تشکر کرد و اظهار داشت که استاد علیمحمد حیدریان متأسفانه به علت درگذشت ناگهانی برادرش از حضور در این مجلس معذور است. سپس از جلیل ضیاءپور نقاش و محقق خواست که متن خطابهٔ خود را دربارهٔ ویژگیهای آثار استاد علیمحمد حیدریان قرائت کند. سپس صادق بریرانی خاطرهای از استاد نقل کرد و در پایان چند اسلاید از کارهای استاد نشان داده شد.
بزرگداشت استاد حیدریان تجلیل از یک استاد با فرهنگ دانشگاه است و سپاسداشت مردی هنرور که عمر خود را در راه هنر و فرهنگ ایران سپری کرده است.
ضیاءپور که خود شاگرد استاد حیدریان است در مقالهٔ خویش از خصوصیات اخلاقی و ویژگیهای آثار استاد خویش به دقت سخن گفته است که متن آن را میخوانید.
استاد علیمحمد حیدریان که عمرشان دراز باد، اینک در هشتاد و یکمین سال عمر خود میباشند.
اینجانب، از زمانی که دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه با نام هنرکده در مدرسهٔ مروی تأسیس شد، محضر استاد را دریافتم. وجودی را میدیدیم با هیبتی رسا، با پوشاکی مرتب، چهرهای موقر و جدی و در عین حال سخن میگفتند، تشنهٔ هر کلمهای بودیم که بر آگاهی ما بیفزاید و ما را در پیشبرد کارمان یاری دهد.
طی چند سالی که در محضرشان (چه در مدرسهٔ مروی و چه در دانشگاه) بودم، درمییافتم که میکوشند تا دید ما را نسبت به طبیعت که خود ایشان مجذوب آن بودند مأنوس کنند.
از فحوای کلام ایشان معلوم میشد که از همان زمان نوجوانی، در جمع کمسالترین شاگردان معدود کمالالملک بودهاند و به نقاشی میپرداختهاند.
و از همان زمان نیز، برداشت و دیدی ورای دید مردم زمانه نسبت به جهان زندگی و طبیعت داشتهاند و عالمی را جز این عوالم که با آن آشنایی داریم سیر میکردهاند. گویی ایشان متعلق به جهانی دیگر و به دور از این دنیای وانفسا بوده و هستند. ایشان، در ضمن سخنگویی در نهایت قدرت روحی و تسلط بر نفس، مینمودند که از این گیرودار زندگی انسانهای قابل ترحم، در رنجند.
تا پیش از تأسیس هنرکده و انتقال به آنجا، ایشان از استادان مغتنم مدرسهٔ کمالالملک بودهاند. بعداً نیز که در هنرکده و سپس در دانشکده به هدایت هنرجویان پرداختند با عشقی تمام، هر روز موعود را صبح زود به مانند یک مرد خدا و مأمور هدایت (در همه فصلی و بیتوجه به باد و باران و سن و اقتضا) از خیابان فرهنگ (در امیریه) پیاده تا دانشگاه راه میسپردند و چون به کارگاه وارد میشدند با نگاه منتظر هنرجویان که دانسته و ندانسته به راهنمای با صفای خود در دل نماز میبردند، روبهرو میشدند و با لبخندی که از صفای درون ایشان حکایت داشت، هر یک را نجیبانه مینواختند و با شوری آنچه را که طی سالیان دراز و با رنج زیاد اندوخته بودند مخلصانه به عنوان رهنمود، عرضه میداشتند.
قابل درک بود که خود ایشان در توجه به طبیعت، دیدی بینظیر دارند و کمترین پردهٔ اختلاف رنگ را میشناسند و ترکیب رنگی آنها را میدانند. بیزحمتی، رنگ مرکب طبیعت را تجزیه و عیناً ترکیب مینمودند و معتقد بودند که «اگر دیدهٔ هنرمند تربیت بشود همهٔ تناسبات کارش هم درست خواهد شد. ولی این کار، عشق میخواهد و هنرمند باید عاشق کارش باشد و در راه هنر، صفای باطن و عشق را منشأ پیشرفت قرار دهد» و خود ایشان به طبیعت با نظر مشتاق مینگریستند و هزار و یک راز و رمز در آن میدیدند و نیز میجستند، و نمودهای خارجی طبیعت با آن که دری به عالمی دیگر بودند در نظر ایشان سطحی مینمودند. از این رو، جستههای ایشان، اثرشان را دلانگیزتر، رنگینتر و گیراتر جلوهگر میساختند. در نظر ایشان بد وجود نداشت. این بشر بود که بد میدید.
استاد، هر یک از آثارش را با نهایت دقت و صمیمیت و حوصله و ظرافت و از روی امانت و قدس تهیه میکردند. در آنگاه که موافق سلیقهٔ شخصی در طبیعت دست میبردند و چیزی را بنا به خواستهٔ خود جابهجا میکردند، درختی، شاخهای، یا بتهای را از جایی به جای دیگر مینشاختند، آنها را در چنان جای مناسبی و با محیط اطرافش جور میساختند که گمان بیگانگی و نابجایی و جدایی در آنها نمیرفت.
در آثار استاد، عوارض و اثرات، زندهتر، چشایی و بساوایی و دید و شنوایی و بویایی، سخت محسوس است. مزهٔ تلخ و شیرین، زمزمهٔ آب روان و بوی علف حس میشوند. چینههای گلی و هر پدیدهٔ دیگری تعیین عمر خود میکنند و مناظر، ساعات روز را مشخص میدارند. و زلالی آب، زلالتر از آنچه هست مینماید و سبزیها حد بهرهوری خود را از نم و رطوبت نشان میدهند.
سنگینی هوای سنگین و سبکی هوای رقیق (که سینه را میشد از آن با اشتیاق انباشت) در آثارشان حس میشود. حد سر زندگی هر موجودی که با دست استاد، جان گرفته است کمتر از آنچه هست نمینماید. بلکه سپاسگزاری و ارزشگذاری را نسبت به خالق، زندهتر از آنچه هست رعایت و عرضه کردهاند.
استاد، با همهٔ عوامل طبیعت آن چنان انس و آشنایی دارند که با آنها من و مایی ندارند، و حیات را همه، در آنها مستمر میدانند و با نگاه کنجکاو با همهٔ آن عوامل، رازگونه دمسازی دارند و زندگی میکنند. از این روست که ساختههای ایشان امتیازی فراتر و رساتر از طبیعتسازان نامدار و معمول دارد.
استاد، وسواس را دوست نداشتند. ولی به صحت کار، ایمان داشتند و دارند. ساده کردن را تا حدی که کشندهٔ مقصود نباشد و نارسایی پیش نیاورد میپذیرفتند. در آثارشان هرگز سختکوشی برای رسیدن به مقصود به چشم نمیرسد. رنگآمیزی ایشان غیر مادی به نظر میرسید و به سان فضای فشرده، رنگین ولی غیر ملموسند.
دنبالهگیری کار استاد برای حتی کهنهکاران (تا چه رسد به تازهکاران این روزگار که با هزار و یک نابسامانی دست به گریبانند) بسیار سخت است. زیرا قرنها میگذرد تا از جان و مال گذشته در کورهٔ آزمایش پختهای چون استاد علیمحمد حیدریان توفیق مییابد که بر تارک افتخار هنری بدرخشد و همه کسی این راه را نمیتواند به پایان برد.
