مقالهٔ جلیل ضیاءپور، با عنوان «نقاشی»، مندرج در مجلهٔ خروس جنگی، شماره ۱، صص ۱۲ تا ۱۵، سال ۱۳۲۸.

طرح جلد مجلهٔ خروس جنگی (شمارهٔ ۱)، اردیبهشت ۱۳۲۸، اثر استاد جلیل ضیاءپور
نقاشی
از همان اوان حس میکردم که هدف و روش نقاش جز آن باید باشد که در پیش ما رواج دارد! خوشبختانه دیدن محیط هنری اروپا بهخصوص پاریس، تأثیر عمیقی در من بخشید و مرا در آنچه که عقیده داشتم پایدارترم گردانید. هنرمندان ما غالباً شکایت دارند که محیط ما هنرمندپرور و مساعد نیست و هنرمند تشویق نمیشود و مردم هنر نمیفهمند!! اینگونه اعتراضات بیجا بیشتر از این است که عموماً از این اصل مهم بیخبرند که «محیط مساعد و هنری را خود هنرمند است که باید فراهم کند نه مردم» و غافلند که هنرمند خود مسئول این نامساعدی محیطش میباشد. مردمی که هنرمندیها را نبینند و در مورد سلیقههای مختلف سخنهایی نشنوند، و چشمشان آنطور که باید با کارهای هنری آشنا نشود، چگونه میتوانند مروج هنر و مشوق هنرمند باشند؟! بیجاتر و عجیبتر اینکه هنرمندان ما، هر یک، از پیر و جوان، با کشیدن دو تا صورت شبیه از مغفور خاقان و چند منظره از شاه عبدالعظیم و گلابدره یا قهوهخانهها به این عنوان که طبیعی میسازند خود را از نقاشان چیرهدست میپندارند، و انتظارها از مردم دارند؛ غافل از اینکه کورکورانه دنبال یک نوع نقاشی قراردادی و مبتذل از سنههای گذشته را گرفتهاند و پا بر پشت پای گذشتگان نهاده پیش میروند. پیشروی که نه، بلکه رکود باید گفت؛ زیرا همهاش کورکورانه و تقلیدی است؛ حتی کپی محض و غلط و بدون فهم از روی طبیعت.
نقاشیهای ما از شعر و داستانسرایی و شعر و شاعری ما، از سجع و قافیه بیرون نیست. موسیقی ما آهنگش همان موسیقی بربری و آوازهایمان اهمیتش بیشتر روی شعر و معانیش میباشد، آن هم بهطور دیمی و دلهوسه؛ یعنی در ساز هر جور که پنجه روی آن بگردد و در آواز هرگونه که صدا در حلقوم و ناف بچرخد. البته هیچکس منکر این نیست که هنرهای زیبا باید معرف احساسات آدمی و سند روحیهٔ روز مردم یک محیط باشد، ولی باید که همهٔ این وسایل به نحو درستی به کار رود و جنبهٔ هنری آن بر دیمی بودنش حتماً مزیت داشته باشد و بیش از همه منظور آن باشد که حدود و هدف خود را بیش از حدود و هدف سایر هنرها بالاستقلال مراعات کند. و نیز باید دانست که هنر در اصل به معنی ایجاد کردن است؛ یعنی بیان احساسات را نمودن به وجه عالیتر و غیرعامیانه؛ زیرا خواهینخواهی هر اثری، چه بد و چه خوب، در هر حال، بیان احساسات میکند.
و همه کس به هر زبانی که شده و لو هم که الکن باشد منظور خود را بیان مینماید، بیآنکه در سلیس بیان کردنش در بند نظم و ترکیب کلمات و یا زیبایی تشبیهات و جملاتش باشد. غالب مردم معتقدند که هنر یک چیز خدادادی و طبیعی است! نقاش یا نویسندهٔ خوب شدن، مجسمهساز یا موسیقیدان خوب بودن، همه و همه بسته به این است که شخص ذوق طبیعی داشته باشد. درست است که اگر کسی به اندازهٔ کافی بهقول مردم ذوق طبیعی (و بهقول بنده ذوق کسبی) نداشته باشد هنرمند نمیتواند بشود، ولی در هر حال برای هنرمند خوب شدن، کار و پشتکار، فهم در طبیعت و طرز استفادهٔ از آن به نفع خود، و دانستن هدف هنر لازم است. باید متذکر شد که طبیعت هرگز پیشهای را برای کسی انتخاب نمیکند و بر پیشانی او نمینویسد که این باید نقاش و آن دیگری موسیقیدان شود. بایدی در کار نیست جز پشتکار. هر کس به اندازهٔ ذوق خود برای هنرمند خوب شدن در طلب خواهش و پرورش سلیقهٔ خود میکوشد و کمکم در آن رخنه میکند تا نتیجهٔ لازم را بگیرد. یک هنرمند باید با پشتکار و اعتیاد خود در پیشهاش، از حال عادی، در یک عالم خصوصیتر وارد شود تا بتواند آن نمایشات و جلوههای دقیقتر طبیعت را که از دسترس مردمان عادی «بهعلت توجه نداشتن مستقیمشان به آنها» دور است دقیقاً ببیند تا بدینوسیله، هم حس بیناییش را بپرورد و هم محسوسات خود را از روزنهٔ چشم خویش با اصول هنری و مهارت سهل و ممتنع نشان بدهد.
وقتی که اهل ذوقی وارد موزهٔ آرت مدرن پاریس میشود و آنهمه جار و جنجال را در اختلاف مکتبهای نقاشی در آنجا میبیند، شدیداً تکانی خورده از خود میپرسد که چرا اینهمه گوناگونی در سلیقههای مختلف پیش آمده است؟! همینگونه چراها؟؟ کافی است که یک نفر محقق را تا آنجا که لازم است بکشاند و به او بفهماند که منظور از هنر و نقاشی چیست. باید اقرار کنیم که نقاشان ما قرنها از معنی واقعی هنر به دورند. بگذریم از یک عدهٔ معدودی از هنرمندان گمنام که ثروتی برای ما گذاشتند و حتی سرمشق ملل اروپایی شدند و هنوز هم آثار آنها را هنرمندان اروپایی نمونهٔ کارهای جدید خود قرار داده از آن استفاده میکنند، ولی این کافی نیست که تنها به مردهها بنازیم و استخوانپوسیدههای صد و اندی ساله را زیر و رو کنیم و به حکم این بند «من آنم که رستم قویپنجه بود» گردن برافرازیم.
پس از آنکه این فکر به مغز هنرمندان رسید که باید محسوسات خود را نشان بدهند نه که بندهٔ سلیقهها و ذوقهای دیگران باشند، مکتبهای مختلفی پدید آمد که در میان همهٔ آنها فقط دو مکتب بود که بر فراز ترقی خود رسیدند و نتیجهٔ کاوشهای سالیان درازشان را به دست دادند. یکی امپرسیونیسم بود که تحولی در عالم رنگآمیزی ایجاد کرد و به معنی نقاشی، آب و رنگ دیگری داد و آن دیگری که جدیدترین همه و از نظر فن مستقیماً به هنر نقاشی منتسب است نه به شعر و شاعری و داستانسرایی، مکتب کوبیسم است که در میان این دو مکتب، یعنی از امپرسیونیسم تا کوبیسم، محشری برپا شده و هنرمندان با حرارت فوقالعاده فعالیت کردهاند. (اینهمه فعالیتها فقط و فقط برای این بوده است که نقاشی، یقهٔ خود را از چنگ طفیلیهایی که شخصیت او را در میان شخصیتهای خود گم کرده بودند رها کند و خود را آنطور که باید بنمایاند). این معنی چنان در نمایشگاههای نقاشی اروپا خصوصاً پاریس آشکار است که هیچ اهل ذوقی، گرچه در هنر هم وارد نباشد، نمیتواند این موضوع را انکار کند. هرچند که در اروپا هم هنرمندان زیادی هنوز، ریسمان به گردن عقاید پوسیده و روش کهنهٔ خود انداخته، آن را کشانکشان از دنبال میکشند و از تعصب «که از بیاطلاعی میخیزد» نمیتوانند برای دست کشیدن از آنها خود را حاضر کنند، ولی پیداست که با این همه، حس میکنند که عمری را به قلمِ صدی یک غاز زدن گذراندهاند (مانند غالب هنرمندان ما) و نتیجهای عایدشان نشده است؛ فقط با چشمانی که زلزل میدرخشد، به آنهایی که گوششان ابداً بدهکار شماتتها، بدزبانیها و مسخرگیهای آنان نیست، خصمانه نگاه میکنند. کاشکی اقلاً یک همچون محیطی هم در کشور ما وجود داشت و پیشروانی میداشتیم که یک عده دشمنان هنری در دنبالشان بوده، به نظر خصمانه به آنان نگاه میکردند. ولی متأسفانه، نه تنها باید از وجود چنین میدانهای رقابت دل برید، بلکه در اصل باید ایمان داشت، حتی این چند نفری هم که افتان و خیزان، خطمشی هنر را در پیش دارند و از زور بیخبری به چکنمچکنم گرفتار شدهاند، دیر یا زود دست از کار میکشند.
زیرا وقتی که به حال آنان نگاه کنیم اولاً در مینیاتورسازی، از دو مکتب بهزاد و رضا عباسی که بگذریم، بقیه همه، رد پای همین دو مکتب را گرفته میروند. هدف و منظورى هم در میان نیست. زیبایی، مفهوم و معنی ندارد. نه خط و طرحی در میان است و نه رنگ و حالتی. و همیشه چون شاعران ما که گل و بلبل جزء لاینفک شعرشان است، برای اینان هم موضوع مینیاتور، هرگز از یک چنار و سرو یا یک جوی آب و تنگ شراب، یک ساقی مخمور و یک شیخک گردنکج بیرون نیست. همیشه همان درخت با همانگونه رنگها، همان دلبران با همان قیافهها، همان اسلیمیها و کمپوزیسیونها با همان رنگآمیزیهای قراردادی است. تا ایرانی جان در بدن دارد باید اینگونه مینیاتورها را ببیند یا که مینیاتورهای آقای حسین بهزاد حالیه را؛ باز هم گلی به جمال آقای بهزاد؛ زیرا دیگران نیز با مخلوط کردن نقاشی معمولیِ پرداز را با مینیاتور، گمان دارند که مینیاتور مدرن ایجاد میکنند و اما طبیعتسازان ما که هر یک سفری به اروپا رفتند (عمرشان دراز)، هر یک با یکی دو تابلو کپی از موزهٔ لوور در زیر بغل مراجعت کردند، آن هم با اشتلمها، نه کارشان را کسی دید و نه کپیهایشان را. و هرگز صدایی هم از کسی درنیامد و هر کس هم هر چه دیده بود برای خودش بود و بس. با این حال انتظارها داشتند و دارند که با سلام و صلوات، آنها را در زمرهٔ استادان بزرگ و همپایه با هنرمندان نامی، نام برند و کارهایشان نیز به قیمت نسبتاً گزافی خریده شود که تشویق شوند وگرنه لابد تشویق نشدهاند و مردم هم که هنرمندپرور نیستند و هنر را هم که نمیفهمند؛ پس آنها به آنور و مردم هم به اینور و ما را با شما کاری نیست.
کسی منکر این نیست که ایران منبع ذوق و هنر است و از این لحاظ از کشورهای درجه اول هنری است. همین کاشیکاریها و نقشهٔ قالیها و فرشها که در و پیکر ما را زینت داده است، نمونهٔ کامل ذوق ایرانی و دلیل توجه مستقیم مردم به هنر و هنرمندان است، ولی هنرمند ما باید یاد بگیرد که چگونه باید هنری را به سوی حقیقت و کمالِ روز پیش برد و باید به مردم یاد دهد که چگونه باید در هنر نظر کنند و از هر هنری چه چیزها باید انتظار داشته باشند.